حمد الله مستوفى قزوينى
185
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
3910 از او ديد پيرُوزى و فرّهى * وز او جست دايم به گيتى بهى نكوهيدن رسول ، عليه السّلام ، كشتگان قريش را پس آن كافران را به يك جايگاه * بفرمود تا گِرد كرد آن سپاه به چاهى كه در وى نبُد هيچ آب * درافگندشان آن سپه در شتاب به نزديك آن چاه شد مصطفى * چنين گفت ك « اى مردم تيره را شما جمله بوديد خويشانِ من * چرا كس نپذرفت از من سخن ؟ 3915 مرا جمله جادو همىخوانديد « 1 » * به زشتى ز كارم سخن رانديد نكرديد « 2 » گفتارِ من كس قبُول * شديد كافر اندر خدا و رسول مرا خواند بيگانه ز اين راستگو * نپيچيد از دينِ من هيچ رُو شما جنگ كرديد با من ز كين * مرا داد بيگانه يارى به دين شما دور كرديد از خود مرا * بپيوست بيگانه اكنُون به ما 3920 كنون وعدهء من همه راست شد * هر آن چيز يزدان همىخواست شد » يكى گفت ك « اى سيّد نامور * نباشد تن مردگان باخبر تو اين گفتوگو با كه گوئى همى * بدين جُستوجو در چه جويى همى ؟ » چنين پاسخ آوردش : « از گفتِ ما * بود مرده آگه به حُكمِ خدا و ليكن به پاسخ ندارد توان * چو شد دور از اين جسم فانى روان » 3925 از آن پس به حُكم پيمبر چو باد * به شهر مدينه يكى رُو نهاد به مژده رسانيدن از رزمگاه * كه پيروز شد اين دلاور سپاه از اين آگهى هركسى شاد شد * زن و مرد چون سروِ آزاد شد بيامد به سوىِ عريش « 3 » مصطفى * بدان جاى بُد بو حذيفه به پا ( 88 ) تُرُش كرده رو و سرافگنده پيش * پراندوه دل بهر خويشانِ خويش 3930 بپرسيد پيغمبرِ نامدار : * « مگر بهرِ خويشان شدى دلفگار ؟ كه هستند كشته شده در نبرد * سپه هيچ آزرم با تو نكرد »
--> ( 1 ) ( ب 3915 ) . در اصل : همىخواندند ؛ . . . راندند . ( 2 ) ( ب 3916 ) . در اصل : نكردند ؛ . . . شدند . ( 3 ) ( ب 3928 ) . در اصل : عر ؟ ؟ ؟ س .